ܓܓܓ اِشـــغالگر ܓܓܓ



در زیر بارانی که بود، چشمان تو آمد به یاد
عطر تو آمد ناگهان، در نم نم باران و باد
در زیر باران هر دعا ، مقبول ایزد می شود
بی تو ولی در هر دعا، تنها تو بودی آن مراد
بر سینه هر عاشقی، یزدان وصالش آفرید
عشق تو اما بر دلم، با درد و اندوهت نهاد
هر عاشقی در این هوا، خندان شود با یار خود
بی تو ولی با هر نمش، در سینه ام دردی فتاد
در زیر بارانی که بود، در این شب غمگین و سرد
از نو دوباره در دلم، چشمان تو آمد به یاد

محمدصادق رزمی


اشک چشمم از غمت باید که بارانم شود
تا کمی با نم نمش آن لحظه درمانم شود
عاشقت ماندم هنوز تا آنکه آن پروردگار
در زمین و آسمان مبهوت و حیرانم شود
مثل تو اینگونه من هرگز ندیدم در جهان
اینچنین در قاب عکس او محو چشمانم شود
کاش میشد یک نفر مانند تو در آن قدیم
غصه های هر شبش اندوه و هجرانم شود
من اگر مرگم رسد تنهای تنها می شوم
چون کسی هرگز نبود تا بلکه ویرانم شود

محمدصادق رزمی


باید که با دل من از خود سخن بگویی
از حسرت جدایی  از ما شدن بگویی
هرشب که از غم من می آمدی به رویا
آن راز عاشقی را بایدبه من بگویی
وقتی تو را بخواهم اما خدا نخواهد
باید که با دل من از خواستن بگویی
مانند شاپرک ها در شمع عشق زیبا
با قلب من ز داغت از سوختن بگویی
وقتی تو را عزیزم در آن کفن بدیدم
باید که با غم من از آن کفن بگویی

محمدصادق رزمی


یک شب به این زمستان، دیدم تو را به تهران
از لابه لای مردم، رفتی به آن خیابان
بر سینه پر آهم، از یاد عشق کهنه
دیماه سرد تهران، پاشیده عطر آبان
بودی جوان و زیبا، مانند یک فرشته
من از غم تو اما، بودم خراب و ویران
در ازدحام مردم، ناگه تو را ندیدم
من در پی ات دویدم،با دست سرد و لرزان
وقتی در آن حوالی، از تو نشان ندیدم
از غصه ات نشستم، یک گوشه در خیابان
از درد این جدایی، باران شده خیابان
گریان شدم به یادت، در ریتم تند باران

محمدصادق رزمی


امشب به قلبم من غمت را  قاب کردم
چشمان خود را من ز غم بی خواب کردم
رسم وفا را من به دنیا یاد دادم
این را به یاد چشم تو من باب کردم
مرغان صحرا را به یاد چشم هایت
با قراری های خود بی تاب کردم
با چشم زیبای تو در شبهای تلخم
دنیای تاریک خودم جذاب کردم
وقتی تو در خاک مزارت غرق خوابی
با یاد تو من غصه ات را قاب کردم

محمدصادق رزمی


می وزد هوای دلتنگی، از دوباره به یاد تو در باد
رفته ای ز پیش من اما، عشق تو نمی رود از یاد
سهم من ز آن همه احساس، چیز قابلی نشد گویا
از تو و نگاه زیبایت، بر دل تنگ من خدا غم داد
بی تو من خراب و ویرانم، مثل برگی درون پاییزم
حال من شده ز اندوهت، مثل مجنون و تیشه فرهاد
عاقبت ببین ز اندوهت، مرگ آید شبی به بالینم
روح من ز داغ و اندهت، باز هم اسم تو کند فریاد
زنده بودم و دلم بی تو، دم به دم فقط به یادت بود
مرگ آمد ولی ببین این دل، از دوباره به یاد تو افتاد

محمدصادق رزمی


اندوه تو در سینه من، جا شدنی نیست
بغضم به دلم بی تو دگر، وا شدنی نیست
یک شب تو بیا، بر سر بالین وجودم
رویای وجودت به خدا، نا شدنی نیست
باید که بمیرد دل من، از غم و عشقت
زیرا که مرا با تو دگر، ما شدنی نیست
خوابیده دگر بخت دلم، گوشه ی تاریک
گویا که دگر بی تو ولی، پا شدنی نیست
یک گوشه نشستم، برسد لحظه مرگم
زیرا که غمت در دل من، جا شدنی نیست

محمدصادق رزمی


وقتی به من زل می زنی،چشمت درخشان می شود
گویی در آن حال و هوا، کوچه چراغان می شود
یک شب که دلتنگت شدم، دیدم که می آیی عزیز
با دیدنت در قلب من، عشقت خروشان می شود
در خواب و رویا دیدنت،دارو و  مرهم می شود
وقتی که در بیداری ام،دردم دوچندان می شود
وا می کنم چشمان خود، اما نمی بینم تو را
با چشم بازم در جهان، غم ها فراوان می شود
باور ندارد قلب من، دنیای بی چشمان تو
زین رو به یادت در دلم، حالم پریشان می شود

محمدصادق رزمی


چه فرقی می کنم حالم، به رویا یا که بیداری
به این دنیای بی یاور، به این اوقات تکراری
ندارم یک نشان از تو، در این دنیای بیداری
تو را دیدن به رویایم، شده کارم ز ناچاری
کسی حالم نمی دانم، ندارم همدمی جز تو
در این اوقات تنهایی، ندارم جز تو دلداری
تو از وقتی دگر رفتی، به قلبم غصه ها آمد
به دنیای بدون تو،  ندارم شوق و اصراری
تو را وقتی ندارم من، کنارم در غم دنیا
چه فرقی می کند حالم، به رویا یا که بیداری

محمدصادق رزمی


در کنارت هر خزان مانند فروردین شود
تلخی این غصه ها با بودنت شیرین شود
گر تو باشی پیش من شبهای من زیبا شود
ماه زیبای شبم با نام تو آذین شود
شهر بوشهر و تو و آن بوسه های کی
ساحل دریا چنین در آن زمان بالین شود
مرهم دردم شوی وقتی که می بوسی مرا
اینچنین زخم دلم با بوسه ات تسکین شود
عید نوروز و من و یک ساحل و بوشهر و تو
در کنارت هر خزان مانند فروردین شود

محمدصادق رزمی


از رفتن تو در همه جا غرق عذابم
هر شب ز غمت خیره بر آن آدم قابم
اندوه تو بر سینه من موج بزرگی ست
بر موج غمت در دل خود مثل حبابم
از بس به تو می آمده آن چادر مشکی
زین رو همه جا عاشق آن حفظ حجابم
وقتی که غمت سیل جدایی به دلم داد
چون نقشه ایران ز غمت ابرم و آبم
تا بلکه وصالت برسد بر دل تنگم
من در همه جا منتظر روز حسابم

محمدصادق رزمی


فکر کن کنار این دریا، با توام به ساحل دریا
مینشینی کنار من اینجا، مینشینم کنار تو آنجا
روز نوروز و عید ایرانی، ما کنار هم به ساحل دریا
عید یعنی کنارتو باشم، با تو تا انتهای این رویا
زل بزن به من تو ای جانا، زل بزن به اشک من حالا
با نگاه خیره ات بر من،می شوم دوباره عاشق و شیدا
ناگهان به زیر این باران، یادم آمد تو رفته ای دیگر
یادم آمد ندارمت دیگر، یادم آمد نشسته ام تنها
تا که بر دل پر از دردم، مرهمی شوی در این شبها
کاش میشد برای یک لحظه، بازگردی دوباره بر دنیا

محمدصادق رزمی


یاد تو در این هوا، احساس غم می آورد
خاطراتت در بهار، باران و نم می آورد
بی تو در فصل بهار، در این هوای نو بهار
قلب من در این هوا، گوید که کم می آورد
مثل بارانی که آن، تند و مداوم می زند
غصه هایت را چنین، او دم به دم می آورد
بی تو این آب و هوا، در این خیابان بلند
خاطراتت را به دل، با هر قدم می آورد
مثل آن ابر بهار، وقتی که باران می شود
خاطراتت بر دلم، باران و نم می آورد

محمدصادق رزمی
فکر کن کنار این دریا، با توام به ساحل دریا
مینشینی کنار من اینجا، مینشینم کنار تو آنجا
روز نوروز و عید ایرانی، ما کنار هم به ساحل دریا
عید یعنی کنارتو باشم، با تو تا انتهای این رویا
زل بزن به من تو ای جانا، زل بزن به اشک چشمانم
با نگاه خیره ات بر من،می شوم دوباره عاشق و شیدا
ناگهان به زیر این باران، یادم آمد تو رفته ای دیگر
یادم آمد ندارمت دیگر، یادم آمد نشسته ام تنها
تا که بر دل پر از دردم، مرهمی شوی در این شبها
کاش میشد برای یک لحظه، بازگردی دوباره بر دنیا

محمدصادق رزمی


چه فرقی می کنم حالم، به رویا یا که بیداری
به این دنیای بی یاور، به این اوقات تکراری
ندارم یک نشان از تو، در این دنیای بیداری
تو را دیدن به رویایم، شده کارم ز ناچاری
کسی حالم نمی پرسد، ندارم همدمی جز تو
در این اوقات تنهایی، ندارم جز تو دلداری
تو از وقتی دگر رفتی، به قلبم غصه ها آمد
به دنیای بدون تو،  ندارم شوق و اصراری
تو را وقتی ندارم من، کنارم در غم دنیا
چه فرقی می کند حالم، به رویا یا که بیداری

محمدصادق رزمی


هنوزم بی تو ای زیبا، به دل مانده هوای تو
تو رفتی و ولی اینجا، شدم غرق عزای تو
نماندی و نشد دیگر، برای بودنت ای عشق
در این دنیای وا نفسا، شوم تنها فدای تو
همیشه آرزویم بود، که بودم من به جای تو
تو بودی زنده و من هم، بمیرم من به جای تو
بیا امشب به رویایم، صدایم کن تو نامم را
که شد حسرت به احساسم، نوای آن صدای تو
نباشد مثل من دیگر، وفادارت در این دنیا
شبیه شمع و پروانه، نشستم من به پای تو

محمدصادق رزمی
درون دل غمی دارم، ز اندوهت غمی سنگین
که از اندوه تو در دل، شدم غمگینترین غمگین
شریک هر غم و دردم، تویی در آخر شب ها
چه میشد اندکی امشب، بیایی بر سر بالین
بدان من بی تو تابم،دچار عشق تو گشتم
به رویایم بیا امشب، بیا تا پشت آن پرچین
نشد یک لحظه در دنیا، کمی من همدمت باشم
شدم افسانه ای از عشق، شبیه ویس و آن رامین
نمی خواهم به جز عشقت، کسی در قلب من باشد
که از عشق و غمت در دل، شدم عاشقترین غمگین

محمدصادق رزمی


کنار قاب تصویرت، نشستم بی کس و تنها
نگاهم میکنی ای عشق، دراین زیباترین رویا
دلم تنگ تو شد از نو، تو در آن قاب تصویرت
در آن تصویر زیبایت، نگاهم می کنی گویا
بیا بنشین کنار من، بگویم از غمم بی تو
چکیده از غمم اشکی ، ز چشمان تو هم آنجا
از آن روزی که رفتی تو، به درگاه خداوندی
ندیدم روز خوش دیگر، در این دنیای وا نفسا
ببین حالا که بالایی، به نزدیک خداوندی
بخواه از او بگیرد جان، از این غمگینترین تنها

محمدصادق رزمی
تمام سهم من از عشق، همین چشمان بارانی ست
تو رفتی و ندیدی که، غمت سنگین و بحرانی ست
در این ده سال تنهایی، در این دنیای دلتنگی
هنوزم مرد تنهایت، اسیر عشق پنهانی ست
منم آن بندر بوشهر، کنار مغرب خورشید
تو اما مثل آبانی ، غمت پاییز تهرانی است
بهاران آمده از نو، ولی این را بدان ای عشق
که قلبم بی تو در دنیا، چو دی ماه زمستانی ست
در این اوقات تنهایی، به زیر نم نم باران
تمام سهم من از تو، همین چشمان بارانی ست

محمدصادق رزمی


تمام لحظه ها بی تو، به قلبم سر نمی آمد
چنین ماندن بدون تو، در این باور نمی آمد
زمانی بندر بوشهر، برایم مهد شادی بود
که این اندوه بی پایان، به این بندر نمی آمد
شده این حسرتی پر درد، درون سینه ام حالا
چه خوش میشد بدون تو،نفس دیگر نمی آمد
کنارت جنگل عشقم، چه زیبا می شود باشد
اگر بر آن همه احساس، چنین تندر نمی آمد
بدون تو تک و تنها، به زیر بارش باران
دلم ویرانه می گشت و صدایم در نمی آمد

محمدصادق رزمی


ابر اندوهت به دل، با گریه باران می شود
این بهاران با غمت، پاییز تهران می شود
می نویسم نام تو، بر خیسی هر شیشه ای
از دوباره قلب من، با غم پریشان می شود
در درون کیف خود، زل می زنم بر عکس تو
حسرت امروز من، تصویر خندان می شود
بین مردم هر کجا، اندوه و درد رفتنت
پشت هر لبخند من، آن لحظه پنهان می شود
با غم و اندوه تو، ابری شده چشمان من
ناگهان با هق هقم، در سینه باران می شود

محمدصادق رزمی


زنده بودن بعد تو یک اشتباه فاحش است
زندگی بی عشق تو هر لحظه گویی چالش است
رفتی و با رفتنت در سینه ام بر جای عشق
هر شبش اندوه تو  در حال جنگ و یورش است
از غم آن قاب عکس یادت به قلبم می زند
قلب من از یاد تو در حال درد و لرزش است
هر شب از دلتنگی ات باران به چشمم می زند
شاهد اندوه من گل های خیس بالش است
بی تو در فصل بهار در زیر این باران غم
زنده بودن بعد تو یک اشتباه فاحش است

محمدصادق رزمی


ای که هستی غصه پنهان و پیدایم پیدا
امشب از دلتنگی ات تنهای تنهایم بیا
رفته ای سوی خدا اما کمی از بهر دل
لحظه ای در خواب من در عمق دنیایم بیا
شهره شهر توام در رسم  عشق و عاشقی
در ره این عاشقی شیدا و رسوایم بیا
قلب من از شوق تو بی تاب دیدارت شده
از برای مرهم این قلب شیدایم بیا
فرصت دیدار تو دارد ز دستم می رود
اندکی لطفی کن و در خواب و رویایم بیا

محمدصادق رزمی


ده سالِ رفته ای ولی انگار، صد سالِ من ندارمت دیگر
ده سالِ رفته ای و من هرگز، رفتنت را نمی کنم باور
یاد آن دو چشم خندانت، پشت پرچین آن کلاس درس
می نوشتم به هر در و دیوار، عشق من تویی تویی دختر
در کلاس درس دانشگاه، درکنار حرف هر  استاد
یک نشان دل درون آن تیری، می کشیدم کنار هر دفتر
روز آخرین من در آن خدمت،آمدم ببینمت اما
دیدم آن آگهی ترحیمت،باورم نشد که رفته ای از بر
باورم نمی شود، نشد هرگز، آن تصادف و مزار غمگینت
باورم نمی شود، نشد هرگز، اینچنین شدی به زندگی پر پر

محمدصادق رزمی


گرچه با رویای تو ، چشمان من تر می شود
اینچنین حال دلم، زیبا و بهتر می شود
صبح هر روزی که من، بینم تو را در خواب شب
عمر من با رفتنت، کوتاه و کمتر می شود
با هجوم رفتنت، در آخر هر خواب خوش
روز بعدش درد تو، در سینه بدتر می شود
هر زمان در خواب من، وقتی که از نو می روی
بدترین جای جهان، این تخت و بستر می شود
خیره ام بر عکس تو، بر آن لب پر خنده ات
از دوباره چشم من، با یاد تو تر می شود

محمدصادق رزمی



دوباره عشق و دلتنگی، دوباره غصه و یادش
دلم چون مرغکی زخمی، غم او بوده صیادش
شدم از غصه اش دلتنگ، به شب ها مثل تهرانم
مشخص می شود دردم، شبیه برج میلادش
دلم می سوزد از عشقش، تب دستان او دارم
شبیه چله بوشهر، به آن گرمای مردادش
من و کابوس شب هایم، تصادف می کند از نو
به گوشم مانده تا مرگم، غم و اندوه فریادش
دوباره زنگ یک ساعت، دوباره صبح دلتنگی
دوباره زندگی بی او ، دوباره غصه و یادش

محمدصادق رزمی


ای که هستی غصه پنهان و پیدایم بیا
امشب از دلتنگی ات تنهای تنهایم بیا
رفته ای سوی خدا اما کمی از بهر دل
لحظه ای در خواب من در عمق دنیایم بیا
شهره شهر توام در رسم  عشق و عاشقی
در ره این عاشقی شیدا و رسوایم بیا
قلب من از شوق تو بی تاب دیدارت شده
از برای مرهم این قلب شیدایم بیا
فرصت دیدار تو دارد ز دستم می رود
اندکی لطفی کن و در خواب و رویایم بیا

محمدصادق رزمی


ده سالِ رفته ای ولی انگار، صد سالِ من ندارمت دیگر
ده سالِ رفته ای و من هرگز، رفتنت را نکرده ام باور
یاد آن دو چشم خندانت، پشت پرچین آن کلاس درس
می نوشتم به هر در و دیوار، عشق من تویی تویی دختر
در کلاس درس دانشگاه، درکنار حرف هر  استاد
یک نشان دل درون آن تیری، می کشیدم کنار هر دفتر
روز آخرین من در آن خدمت،آمدم ببینمت اما
دیدم آن آگهی ترحیمت،باورم نشد که رفته ای از بر
باورم نمی شود، نشد هرگز، آن تصادف و مزار غمگینت
باورم نمی شود، نشد هرگز، اینچنین شدی به زندگی پر پر

محمدصادق رزمی


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین ارسال ها

موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

کره سریال | عکس,سریال,فیلم,بیوگرافی فروشگاه تکین فایل وایولت موزیک مهندسی برق-الکترونیک موزیک جدید ایرانی آموزش عکاسی و ساخت آتلیه شخصی گالری اسپیناس سلامتی و سرگرمی قالب های فارسی وردپرس 21 ایمن تراز: بزرگترین مرکز فروش ترازو و باسکول